مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
505
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
شوند تا خلق تازهاى به وجود آيد و درنگ ايشان به درازا كشيد . گويند ديگر بر مردمان و حيوانات باران نباريد . آنگاه مردى كه از خاندان سلطنت نبود به پادشاهى رسيد و نام وى زر بن طهماسب [ 1 ] بود و او افراسياب را بيرون كرد و به سرزمين خويش راند . آنگاه كيقباد از فرزندان افريدون به پادشاهى رسيد و صد سال پادشاه بود . سپس كيكاوس بن كايونه بن كيقباد پادشاه شد و هم اوست كسى كه براى جنگ به حمير رفت و او را اسير كردند و در چاهى به زندان افكندند و سنگى بر آن نهادند كه سوراخى داشت و هر روز اندكى غذا براى وى افكنده مىشد و سعدى دختر پادشاه حمير را با او محبتى و لطفى بود و غذا براى او مىبرد تا آنگاه كه رستم از سيستان خروج كرد و به يارى او آمد و او را رهايى بخشيد و چيزهاى شگفتى از صفات او نقل مىكنند . داستان رستم كه چگونه كيكاوس را از بند حمير رهايى بخشيد گويند كيكاوس پيروزمند و نيك روز بود و بر اثر پيروزى و نيك روزيى كه خداوند نصيب او كرده بود ، خواست كه از آسمان آگاه شود . قصرى را كه در بابل است بنا كرد و بر آن صعود كرد . خداوند بر او خشمگين شد و او را ترك كرد تا آن رفعت و بلندى مقامش فرو كاست و ناتوان شد و خداوند فرشتهاى را فرستاد تا قصر او را با تازيانهاى آتش زد و آن را قطعه قطعه كرد و ويران كرد و پادشاهان بر او عصيان كردند و او به جنگ پادشاه يمن رفت و با او پيكار كرد . او را محاصره كردند و اسير گرفتند و در بند نهادند . چنان كه ياد كرديم و اين داستان آنگونه كه روايت شده مانند داستان نمرود است . گويند رستم با گروه انبوهى از سيستان بيرون شد و از سيمرغ خواست تا با او همراه شود . سيمرغ پر خويش را به دو داد و گفت هر گاه نيازمند شدى آن را در آتش افكن من در دم حاضر مىشوم . رستم روانه شد تا به يمن رسيد و با ايشان پيكارى سخت كرد . گويند پادشاه حمير جادوگر بود و به افسون ، شهر خويش را برداشت و ميان آسمان و زمين معلق ساخت . رستم پر سيمرغ را در آتش افكند و در دم سيمرغ حاضر شد و رستم را بر پشت خويش سوار كرد و اسبش را با چنگهايش گرفت و در آسمان پرواز كرد تا برابر شهر رسيد و در حالى كه مثل رعد صدا مىكرد بال گشود و بر شهر فرود آمد و رستم با ايشان پيكارى عظيم كرد و كيكاوس را از چاه بيرون آورد و سعدى را نيز به همراه او بيرون آورد و هر دو را به بابل فرستاد .
--> [ 1 ] در شاهنامه ج 2 ، ص 43 : زو بن طهماسب .